تبليغاتX
شنل هاي سربي
 ***
         باد می وزد ...

         میتوانی در  مقابلش هم دیوار بسازی ، هم آسیاب بادی

         تصمیم  با  توست...
|+| نوشته شده توسط سوينچ در شنبه هفدهم مرداد 1388 و ساعت 21:47  
 تراژدی شلوار

  تراژدی شلوار

  غصه ام از روزی است که مادر مرا شلوار پوشاند.

  نگران زانوهای پر زخم و خون دخترکش در پیکارِ بازیهای کوچه بود روی خاک و خاشاک

  بی آنکه بداند چه دلپذیر است آن زخم های کوچه،

  چه خوش است دوا گُلی،

  و چه زیباست دامن کوتاه چین دار که دوا گُلی زانوهایم را می نمایاند زیباترک.

  .

  شلوار میراند این همه زندگی ام را،

  دیگر پسرکهای بزرگتر زانوهایم را نوازش نکردند و آبنبات چوبی نیم خورده شان را به من ندادند.

  دیگر حمید پسر بزرگ کوچه که خیلی بزرگ بود و می گفتند کتاب انگلیسی دارد،مرا

  بغل نکرد و پی در پی نبوسید.

  دیگر سوت سفالی خوش صدای فوتبال را به من ندادند که روی پله خانه پیرزن بایستم و  

  برای گل زدنشان سوت بزنم و سرآخر پیرزن بر سرم آب بریزد و فرار کنیم.

  گریه کردم جیغ زدم خودم را زمین کوبیدم که دامنم را پس بگیرم

  مادر سیلی جانانه ای زد و گفت:هیچ دختری تو کوچه دامن نمی پوشه.

  .

  .

  .

  کم کم دخترکان کوچه را شناختم .دوستم شدند.دیگر نگاههای پرحسرتشان در پی ام نبود.

  چه بود اسم آن پسر که برایم گوشواره آلبالو درست می کرد؟یادم نیست.

  ولی خوب می دانم چرا دیگر ساقهای زیبایم بی حس و حال است

  شلوار،باد را از پاهایم قهراند.

 

 

 

 

|+| نوشته شده توسط سوينچ در سه شنبه دوازدهم آذر 1387 و ساعت 11:37  
 عروس
    دختر همچنان می پیچد و می تابد و می رقصد

    آنقدر می رقصد و پاشنه هایش را بلند می کند که دیگر  پنجه بر زمین هم نیست.

    بالا می پیچد و بالاتر.

    چندی است آمده به خانهء ارباب تا پریشانی دل حاشا دلدار محبوبش را در کنج زندان شهر به خاطر

    دزدی چند قرص نان نبیند ولی نمی داند اربابی که از چند قرص نان نگذشته چطور میتواند از بالای

     بلند و میان باریک و گیسوان پیچان تمنا عروس خانهء حاشا بگذرد و زایل کند فکر پلید کشتن حاشا را

   

|+| نوشته شده توسط سوينچ در پنجشنبه هفتم آذر 1387 و ساعت 13:32  
 نفرین

    نفرین

   از زشتی گوشواره بر گوشم است که دیگر گوشواره ندارم

   آنقدر گوشهایم به انتظار مهربانی زبانت ماندند تا آویزان شدند بر شانه هایم

   انگشتهای درازِ درازم را نمی بینی و چشمهایم را که قرنهاست از من جلوتر

   می روند و پستانهایم در حسرت یک بوسهء تو لرزانند!

   من و دل و دست و پا و چشم و لبم در حسرت توایم.

   نسیمی بودی،آمدنت،طوفانی سهمگین به پا کرد در ما

   و ما هنوز که هنوز است ویلانِ نگاهت،در خودمان می چرخیم و می چرخیم.

   آمدنت را بگو شاخه گلی قربانت کنیم

   می دانیم نفرین بوتهء گل است دامنگیر ما.

|+| نوشته شده توسط سوينچ در پنجشنبه سی ام آبان 1387 و ساعت 10:8  
 پاناک

آسمان با بی میلی تمام به د نبال ابرهای بارانزا می گشت تا آنها را بر سر مردمانی که حق زندگی را بر آنها روا نمی دید بباراند،فقط به حکم وظیفه.

دستور از بالا رسیده بود که آنها محکومند زیاد زندگی کنند چون در قمار زندگی سازشان این را خواسته بودند که بیشتر زندگی کنند نه بهتر. اما آسمان می دانست که پاناک گناهی نداشت جز اینکه در آن ماتمکده به دنیا آمده بود. در واقع گناهش ایسونی بودنش بود. اگر آسمان می خواست می توانست پاناک را در اروسا بیافریند ولی این کار را نکرد.چون اعتقاد دارد که پاناک آنها را آگاه می کند ولی نمی داند که شاید پاناک در فکر دارد ایسون  را ترک کند و به اروسا برود!

خورشید به ماه گفت که می خواهم بچه داشته باشم با من بخواب . ماه ،بی حس و حال و بیرنگ مثلِ رنگِ نقره ایِ ماه که سردِ سردِ سرد است پشت به او کرد و تخمش را  خِس خِس خاراند و خوابید.خورشید خوابش نبرد تا اینکه صبح طلیعه های خورشید صورتش را نواخت. برای اولین بار بود که خورشید برای خورشید کرم ضد آفتاب SPF90 را نزده بود.حس کرد خورشید او را به سوی خود می کشاند.فکر کرد که فرق مرده و زنده چیست مرده بازتاب است و زنده اصل و منبع نور.زنده مثل خورشید و مرده:جیوۀ نقره ای رنگ پشت آیینه مثل ماه،شوهرش. برخاست و در یک حرکت از تخت پایین پرید و چشمهایش را بست زیرپوش خاکستری رنگ شوهرش ماه را روی آیینه انداخت تا خود را در مردِ ماهِ بیروحِ نقره رنگِ آیینه نبیند. احساس خوبی داشت موهای ریز دستش در اثر تابش خورشید طلایی رنگ شده بود او زنده بود.

صورتش را شست و به مردی که پشت پنجره داشت او را نگاه می کرد لبخند زد.خورشید خود را به او نشان داد.شب که خورشید خواست بخوابد در گوش آسمان چیزی گفت.آن شب سالها به درازا کشید همه را خواب مثل مرگ ربود . ماه از خستگی از آسمان پایین آمد و افتاد روی گاری بی چرخ ِسر کوچه.آسمان می دانست که ماه در شبها چه هیزی ها که نمی کند و چقدر به خورشید که از او زندگی گرفته خیانتها نمی کند. در دلش خوشحال بود که ماه بی رمق به زمین و سر کوچۀ بی عابر پرت شده است. خورشید را می ستود و به هوش او آفرین می فرستاد.آن شب که هزار سال طول کشید فقط خورشید و مرد پشت پنجره که اسمش را نمی دانست بیدار بودند و تا صبح عشق بازی کردند و عشق بازی. و خواب به آنها راه نیافت. آسمان و خورشید با میراندن ماه خستگی را از آنها می زدودند. پرپائیل و مرپائیل از بالا نامه آورده بودند که مشکل چیست و چرا روز بر نمی تابد؟ آسمان جواب فرستاد که ماه مرده است و اگر روز بشود و هزار سال طول بکشد همه چیز می سوزد. پرسیدند چرا ؟آسمان جواب داد چون ساختن دوباره ماه هزار سال طول می کشد.پرپائیل ناله ای را شنید گفت ناله ماه است اگر زنده است درمانش می کنیم و زودتر بر می گردد. آسمان گفت اشتباه شنیدی ناله و زاری خورشید است برای ماه از آن سمت کره زمین(گاهی دروغ لازم است را در دلش گفت).پرپائیل و مرپائیل جواز فوت ماه را بالا بردند و شروع کردند به ساختن ماه نو.

آسمان می دانست ماه سنتی است که شکسته نمی شود،تعمیرش می کنند،از نو می سازند،ولی دقیقاً تا ابد با آنها می ماند.

خبر از بالا رسید که ماه نو ساخته شد عین ماهِ قدیم.

پاناک زاده شده از خورشید و مرد پشت پنجره.اسمش را خورشید و آسمان در گوششان زمزمه کرده بودند یعنی براندازندۀ همه تقدیرات.

پاناک آمد تا تغییرات را جایگزین تقدیرات کند چون او محصول تغییر بود نه تقدیر. یک روز پاناک سر کوچهء بی عابر ماه مرده را پیدا کرد و بر سر ماه ،شوهر مادرش،کوبید. خب از سنگ بود و ماه با ماه مُرد و مرد پشت پنجره پرید تو خونهء اونا. خورشید به او می گوید آسمانِ من. و پاناک بچه ای است که فقط ساعت بازی می کند. عقربه ها را در می آورد و همه ساعتها را چپه کرده و دیگر در ایسون هیچ کس نمی داند ساعت چند است.    

|+| نوشته شده توسط سوينچ در جمعه سوم خرداد 1387 و ساعت 17:27  
 یک رنگی

عصبانی و ناراحت بود از غصه نمی دانست چه بکند. بند کتونی صورنی اش باز شده بود در آن خیابان شلوغ به سرعت خم شد تا بند کفش را ببندد بعد از یکسال آمد و رفت و جو رکردن هزارخورده فرمایش در پرونده استخدام آب پاکی را ریختند روی دستش.نگاهی به دنیای وارونه کرد و به سرعت سربلند کرد همه چیز خاکستری شده بود.مردم سر جایشان میخکوب شدند چند نفری همان وسط و سر راه نماز آیات خواندند عده ای سر به آسمان بودند که این چه کسوفی است و کی تمام می شود وحشت در چهرة چند خانم ژیگول نشست. فقط او به ساعتش نگاه کرد ناباورانه، ساعت یازده بود . سریع تلفن دستی اش را درآورد قبل از این نارنجی بود با تردید که آیا گوشی خود اوست آن را بالاخره دردست محکم گرفت که به من زنگ بزند من به او گفته بودم رأس ساعت یازده دنیا خاکستری می شود.داشت به من ایمان می آورد نیاز مبرم داشت مرا ببیند تلفن اش هیچ شماره ای نداشت به طرزی عجیب که من هم نمی دانستم شماره تلفن ها از گوشی پریده بود. به کفشهایش نگاه کرد و به مانتو و روسری اش مردی به او نزدیک شد گفت به نظر شما من چند سالمه؟ او گیج از این سوال گفت پدرجان تواین اوضاع چه وقت متلک گفتنه؟مرد گفت پدر جان؟ من فقط بیست سالمه. او متعجب نگاهش کرد گفت حداقل پنجاه رو داری.دستهایش را روی هم گذاشت حسی عجیب داشت به آنها نگاه کرد پیر شده بودند.مرد با قدمهای شل داشت دور می شد به شیشة بانک روبرو زل زد و خود را کاوید هیچ تصویری در آن منعکس نبود با عجله آیینه را از کیفش درآورد هیچ تصویری در آن نمی افتاد.فهمید.در خیابان سکوت حکمفرما شد  به سرعت سرش را پایین انداخت و راهی خانه شد. آنجا هم کسی با کسی حرفی نزد.میلی به خوردن غذاهای خاکستری رنگ نداشت دیگر هیچ نوع بویی هم نبود هیچ مزه ای هم وجود نداشت. پس از چند روز تصمیم گرفت برود خیابان ببیند چه خبر است.مردم همه پیر حتی بچه ها هم چروک خورده بودندمردها کلاهی به سر داشتند و تا می توانستند سرشان پایین بود زنها عینک بزرگ خاکستری گذاشته بودند او هم یکی گرفت و به چشمش زد. ماتیک فروشی کنار سینما رنگارنگ که همیشه غلغله بود از کسادی داشت خفه می شد ماتیکها داشتند از بیکاری شره می کردند همه خاکستری بودند فیلم سبز در سینما داشت اکران می شد مردم می دانستند که فیلم هم دیگر رنگ ندارد دیگر فرقی بین رنگها وجود ندارد.در این فکرها بود که کم مانده بود زمین بخورد بند کفشش باز شده بود حالا دیگر خیابان خلوت تر بود به راحتی خم شد همانطور که داشت بند کتونی اش را می بست فکر کرد دیگر مردم به خاطر سیر کردن شکمهایشان از خوراکهای رنگارنگ و پوشیدن لباسهای رنگارنگ و پر زرق و برق و خریدن لوازم لوکس منزل و نشستن پشت ماشینهای آخرین مدل گرانقیمت به جان هم نمی افتند دیگر رشوه و کلاه برداری و دروغ تعطیل شده بود.مردم انسان شده بودند انسانهایی کامل. ناگهان به یادش افتاد برود اداره دیوان عدالت اداری در خیابان بهشت و ببیند اکنون با درخواست استخدام او موافقت می شود؟ به جای هفت خوان ، دو خوان بیشتر نرفت آقای تعادل داشت خودکارش را در می آورد که با استخدام او موافقت کند او یادش رفته بود عینک خاکستری را از چشمش بردارد مهم هم نبود . او از ته دل گفت خوشحالم . ناگهان همه چیز برگشت و رنگ گرفت آقای تعادل ابراز خوشحالی کرد ولی او تصور کرد آقای تعادل از او خوشش آمده . تعادل یکوری نشست روی صندلی و خودکارش را در کشو میزگذاشت او گفت هنوز امضا نکرده اید تعادل گفت متأسفم خانم شما صلاحیت لازم رو ندارید تلفن زنگ خورد تعادل گفت کی بهتر از صبیه شما و اشاره کرد به او که چرا ایستاده و گفت برو بیرون خانم چرا وایسادی. او از اطاق بیرون که می رفت عینک را برداشت رنگها و خوشحالی دیگران را دید و فهمید آنچه را لازم بود بی هوا گوشی تلفن را از کیفش درآورد و با تعجب دید درست شده و به من زنگ زد من به او گفتم که اگر آنروز حرفهای مرا کامل می شنید و مسخره ام نمی کرد به او می گفتم که با خوشحالی حتی یک نفر دنیا رنگ می گیرد.با بغض گوشی را در کیفش گذاشت و از جلوی نگهبانی که رد می شد دید ساعت روی دیوار چند دقیقه از یازده گذشته است. اندوهگین وارد پارک شهر شد همه شاد بودند جز او ناگهان بند کفش رفت زیر پایش و محکم خورد زمین. با عصبانیت کتونی های صورتی را کند و دور انداخت و به راهش ادامه داد ژنده پوشی شادان از کفش دارشدنش، متعجب به دختری تیتیش که داشت پا برهنه و نسبتاً تند از در شمالی پارک شهر خارج می شد نگاهی کرد.

|+| نوشته شده توسط سوينچ در پنجشنبه نوزدهم مهر 1386 و ساعت 0:16  
 

 

|+| نوشته شده توسط سوينچ در یکشنبه پانزدهم مهر 1386 و ساعت 13:41 
 ایستگاه اتوبوس
«یک بلیط برای جهنم لطفا ْ.»

«متاسفم همه قطارهایی که به جنوب می روند از قبل پر شده اند.»

«امشب هیچ وسیله دیگری حرکت نمی کند؟»

«یک اتوبوس برای جهت مخالف داریم.»

«جای خالی دارد»

«زیاد.»

«مقصد آن خیلی دور است؟»

« نه زیاد نه. اما بد نیست یک کتاب خوب همراه داشته باشید.شنیده ام در این سفر آدم خیلی احساس تنهایی می کند.»

داستان کوتاهی از اندرو ایی.هانت

 

|+| نوشته شده توسط سوينچ در سه شنبه دهم مهر 1386 و ساعت 23:55  
 عدالتخانه

 

 

 

 

مکان : عدالتخانه

زمان : اکنون

قاضی القضات : رونده در جاده ی فرعی صراط المستقیم

منشی دادگاه : میرزا بنویس

زاویه شوتینگ : متهم

جنسیت : زن

جرم : دلباختگی

حکم : صادرنشده

                                                    ******

زن به تقدیر نگاهش شنواست !

می بیند چکشک قاضی را که می نوازد  میز را بی صدا .

قاضی خسته است ؛ می گوید :

اگر ناگفته حرفی هست باز گوی .

صدایی؛ شاید از گوشه ای ، از دل پرشده ی پژمرده ای ، از سر شکسته ای

کو گوش شنوا ؟

قاضی مست و خراب است

میرزا بنویس می نویسد

مردکی بر می خیزد ، فریاد کنان ؛ شاکی ست !

که ای خائن بچه هایت را ببین !                                                

[مردک بیچاره ، در خیالش تند تند می کاشت که زنک وقت زاییدن هم نداشت ]

دادستان می پرسد :

اصلا آ ن مرد کیست که به تو بدنامی و به ما زحمت داد ؟

زن برمی خیزد

می گوید :

او خیلی خیلی مرد بود .

شوهرک قاطی کرد

مگر من نیستم ؟

[ مردانگی اش را به رخ حضار کشید ]

موج خنده به هوا برخاست .

زن خنده ی تلخی زد و برگشت .

همه ی مردی تو همین چند مثقال است ؟ ترازوی زرگران عادل تر است .

همه حرفی بر لب دارند

قاضی می کوبد

زن نه می بیند ، نه می شنود .

زمزمه اش از وسط است ، می شنویم :

«و از آن شب من به خیابان می رفتم

صد چشم شدیم

همگی حرفی ناگفته ، بغضی فرو برده ، سینه ای مالا مال از غم ،

 و چروکیده پلاستیکی بر پوست شکم ؛

ویلان و سرگردان در عشقی نبوده !

جدول زندگی صد تا مان یک جور بود ، بی رنگ بود ، جز بیزار !

که سیاه خانه ای بود در جدول بی رنگ ما .

بیزار ، بیزار از نا بیزاری ما .

گیسمان را میکشید پوستمان را می کند دستمان را می شکست زبانمان را می برید

مثل یک مرد بود ، با قدرت ، با عظمت ، پر شکوه .

گفت به من : چرا زائو، اینچنین مفلس به هر زایش به استقبال مرگ می ایستی ؟

او به من گفت : تو این نیستی ،

                                      آنی

                                           آن پنهان وجودت را در یاب .

 

من آنرا

          عشق را

                      نهان را

                                  در نیافتم .

حال باید گفت و من می گویم که ای قاضی ، که به این مرد خیانت کرده ؟»

همه ساکت

زن محکم :

                           من نه ا ین مفلس که  می بینی

                          من عاشق« زن خویش» هستم .

صدایی می گوید :

حکم قاضی حکم خدا ست .

قاضی می کوبد

                   می گوید :

                               حکم : تغییر جنسیت .

 

 

 

              

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

                                                         

                                                  

                                                  

|+| نوشته شده توسط سوينچ در سه شنبه ششم شهریور 1386 و ساعت 9:40  
 

                                             «    چه می کنی  »

چه  می کنی !

با کلاههای حصیری که باد خواهد برد چه می کنی ؟

با تمنای نگاههای از حدقه درآمده چه می کنی ؟

با فریاد خاموش دهان های باز چه می کنی ؟

با دست های از پشت بسته چه می کنی ؟

با آن شلوارهای گشاد که یکی یکی از تنهایشان در می آ ید وعورتشان را می بینی،چه می کنی؟

با زانوهای آویزان چه می کنی ؟

کفشهایشان کف پاهایشان است .

عقب می ایستی ، عقب ، کمی هم عقب تر

چه می کنی ؟

نگاهت را به تیرک افقی دار می دوزی

طناب را می پایی

یادت می آید آنروز که می خواستی او را از چاه بیرون بکشی

آری

 همان روز

 طنابی نبود ،

تو و همه ی دخترکان کوچه گیسوانتان را بریدید و به هم بافتید

آنروز گیسویت طناب نجا ت او بود

و امروز

استوارترین طناب بر گردنش است                                                       

و تو فقط عقبتر می روی

نرو  ، نرو

فقط چند لحظه مانده تا آخرین ذره ی جان از جانش بدَِر شود

آه خدایا !

چشمهایمان را پناه ده !

شلوارش افتاد ولی از روی زمین چقدر گرد و خاک برخا ست .

نکند طوفان بلا باشد

تو می ایستی

گریه ات هم نمی آید

مادرش دست بر سر می کوبد نگاهت را می دزدی ؟

می دانم

به افسرخوش تیپی که گفت بر دارش کنید، نظرداری .

همه می روند

عمودی ها را افقی می کنند و می برند

و تو دست در بازوی افسر حلقه می کنی

و پشت به ما که نبینیم تو را طنازانه می روی .

                                             

 

 

 

 

|+| نوشته شده توسط سوينچ در سه شنبه ششم شهریور 1386 و ساعت 0:43